Daisypath Anniversary tickersLilypie Third Birthday tickers آرشیدا فرشته دوست داشتنی من

آرشیدا فرشته دوست داشتنی من

این وبلاگ بانوی آریایی درخشان (آرشیدا) زندگی ما است که در دوم اردیبهشت 89 دلبرانه به آغوش ما آمد.

احقاق حق
نویسنده : نکیسا - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳
 

جوجه جونم سلام

گفته بودم عاشقتم؟ 

پنج شنبه هفته پیش مهمونی بودیم. شما و دو تا از بچه ها اون سر خونه مشغول بازی بود. این سر خونه یکی از مهمانان تصمیم گرفت سیگار بکشد. هنوز سیگار کاملاً روشن نشده بود که سر و کله شما پیدا شد. رفتی در گوش مهمان مزبور گفتی:" عمو می شه در گوشت یه چیزی بگم؟" مهمان مزبور که از قضا بابای دوست مهدکودک شما هم هست (ولی دفعه اول بود در مهمونی می دیدیش) با خوشرویی گفت بعله عمو جان؟لبخند جوجه مادر گفت:"عمو می دونستی من به سیگار آلرژی دارمخنثی؟"

یعنی حال مهمان مزبور دیدنی بودنیشخند. سریع سیگار رو خاموش کرد و گفت ببخشید. 

 

دو سه هفته قبل هم با عمو هرمز اینها شام رفتیم بیرون. بعد از شام (حدود 12 شب) شما طبق روال شام شبهای جمعه پیشنهاد بستنی دادی. خوب قاعدتاً آریانا و اردوان هم با شما همراه. عمو هرمز مخالف. از شماها اصرار و از عمو هرمز انکار که الان دیره و تازه شام خوردیم و ... یه دفعه جدی به عمو هرمز گفتی :"خوب شما نمی خوری نخور. ما می خوریم."اوه

 

من خوشحالم که اینقدر گرفتن حقت برات مهمه. امیدوارم همیشه همینجور بمونی عقشم


 
comment نظرات ()

 
دخترک و پول
نویسنده : نکیسا - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳
 

مموچکم سلام

پنج شنبه صبح قبل از مهد رفتیم آزمایشگاه تا من آزمایش بدم. جلو در آزمایشگاه یه پسر 12-13 ساله گدایی می کرد. من بهش گفتم برو کار کن من بهت پول نمی دم. دقایقی بعد یه آقایی داشت به اون پسر کمک می کرد و جالب اینکه پسرک با لال بازی هی اشاره می کرد که کمه و بیشتر بده. 

وقتی سوار ماشین شدیم سر بحث باز شد که چرا به پسر پول ندادی ولی اون آقاهه داد. بهت توضیح دادم که گدایی خوب نیست و ... می گفتی پس از کجا پول بیاره بره خرید کنه چه جوری برای خودش شامپو بخره (پسرک کثیف بود). می تونه بره مغازه بگیره بعد بگه آقا بعدا پولدار شدم برات می آرم چشمک 

توضیح دادم که باید بره کار کنه مثل من و بابا که کار می کنیم و پول در می آریم و وسایلی رو که لازم داریم می خریم. 

جالبه می پرسی بقیه پول را چی کار می کنید؟ می تونید بذارید تو بانک متفکر

حالا هم در راستای بحث شیرین پول قرار شده برای شما یه قلک بخریم تا بهت پول بدیم و خرج کردن و پس انداز کردن رو یاد بگیری. 


 
comment نظرات ()

 
مهد کودک جدید
نویسنده : نکیسا - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳
 

دختر گلم سلام

 

از اول مهر مهدت رو عوض کردیم شاید کمک کنه و وضعیتت بهتر شه. امیدوار بودم تو مهد جدید تو رودربایستی بمونی و جار و جنجال نداشته باشیم. سه روز اول خیلی خوب بود و اما روز شنبه پنج مهر که زنگ زدند از مهد که آرشیدا خیلی شیطونی می کنه و مهد رو بهم ریخته و بیاید ببریدش. 

وقتی اومدم دنبالت چیزهایی که شنیدم واویلا بود. سفره غذا رو برگردونده بودی، روی میزها راه رفته بودی، بچه ها رو اذیت کرده بودی، خدمه مهد رو گاز گرفته بودی و... 

اصلا حال من قابل توصیف نیست. خلاصه اومدیم بیرون و کمی داد و بیداد و خط و نشون و ...تا رسیدیم خونه. از اونجا بود که تحریمها شروع شد.

* دیدن کارتون و سی دی و ...ممنوع

* بیرون رفتن ممنوع

* هر چیزی که به شما لذت ببخشد ممنوع (مهمترینش قصه موقع خواب شب)

بعد از کلی تحریم و در عین حال وعده تشویق از طرف خاله نغمه و ... دیروز روز نسبتا خوبی در مهد گذشت. خدا به خیر کنه روزهای آتی رو

 


 
comment نظرات ()

 
فلسفه آفرینش
نویسنده : نکیسا - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
 

سلام دلبرکم

چند روزیه هی می گی من می دونم تو مامان من نیستی و من بچه ات. ما هممون خواهر و برادریم ولی داریم خاله بازی می کنیم. تو تو بازی مامان شدی!!!!

من محو این فلسفه بافی شما تعجب تو هم فهمیدی دنیا یه بازی بیش نیست؟!؟!


 
comment نظرات ()

 
عکس
نویسنده : نکیسا - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
 

 

رنگ بازی با حنا فیسقیل

عروس خانومها

عشقولانه

اولین پفک خوری (خوردی و گفتی:" وای من این چقدر خوشمزه است!!!"

دختر کولی ای نازنین دختر


 
comment نظرات ()

 
خواب
نویسنده : نکیسا - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
 

سلام گل پنبه 

جوجه من عادت خواب خوبی داشت. از دوران جنینی! شب تا صبح خواب راحتی داشتی. تا 2/5 سالگی هرجا که بودیم (یعنی هرجا. حتی وسط عروسی عمو جمشید!!!) ساعت 8:30 تا نهایتاً 9 خواب بودی. یواش یواش به واسطه زندگی تو قشم که دیر هنگامه و تازه غروب به بعد شروع می شه ساعت خوابت به 10-10:30 رسید و یواش یواش دو تا مسافرت که رفتیم ساعت 11-12 به زور می خوابیدی. و خوب صبحها هم 9:30-10 به زور پا می شدی. 

حالا طی یک برنامه مدون چند روزه صبحها زود بیدارت می کنیم، ظهرها نمی خوابی تا بدنت مجبورت کنه که شبها زود بخوابی تا آماده سال جدید مهدکودک بشی. شب اول 10 بیهوش شدی بدون مقاومت و دیشب ساعت 9 یه جوجه دوش گرفته سیر بیهوش داشتیم. چشمک


 
comment نظرات ()

 
دختر قشمی
نویسنده : نکیسا - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
 

سلام نفس من

دخترکم کوچولوتر که بود هر کی ازش می پرسید قشمی هستی می گفت نه من دختر تهرونیم. حالا قضیه عوض شده و دخترکم متعصبانه قشمیه...

دیروز اومدی خونه شاکی که: امیررضا می گه قشمیها سیاهن. در حالیکه توضیح می دم در مورد رنگ پوست آدمها و اینکه قشمیها سیاه نیستن و ... تو فکرم که چرا اینقدر ناراحتی که جمله دومت قضیه رو روشن می کنه. امیررضا می گه تو سفیدی پس تو قشمی نیستی!!!

هرچی توضیح می دم که مامان جون شما تهران بدنیا اومدی اینجا بزرگ می شی. شما یک دختر تهرانی هستی در قشم. زیر بار نمی ری که نمی ری. 

یه همچین دختر قشمی متعصبی داریم ما قلب


 
comment نظرات ()

 
غیبت صغری
نویسنده : نکیسا - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
 

دلبر جانان سلام

 

یعنی آیکون مادر شرمنده هم اگر بود کم میاورد. آخه مادر هم اینقدر تنبل؟!

عزیزکم اینقدر طولانی شده ننوشتنم که یادم نمیاد چی بنویسم. جسته و گریخته:

* خرداد ماه یه سفر خوب و دلچسب داشتیم اصفهان. اولین باری که من و شما و بابایی جایی غیر از تهران و دبی می رفتیم. تجربه خیلی خوبی بود و امیدواریم هرسال بتونیم با یه جای جدید تکرارش کنیم. 

* دوم مرداد هم رفتیم تهران. یک هفته خونه بابی و 10 روز خونه مامان اکی. 

* هفتم مرداد عروسی پسر عمه من (علی) بود و آرشیدای عشق عروسی که شما باشی اون شب تمام مدت دنبال عروس می رفتی و تحت نظرش داشتی. از اون به بعد هم بیشتر ایام تو خونه عروس می شی و هی مرور می کنی. 

* خاله نسیم،عمه مهشید و عمه ستاره هم اومده بودند ایران و سوغاتی پارتی بود بیا و ببین. 

* یه سفر 2/5 روزه هم با عمه ها و عمو جمشید و مامان اکی و بابایی رفتیم کلاردشت که کوتاه ولی خیلی خوب بود. 

* تکه کلامت "عزیزم" که شده بود سوژه. عمو جمشید هی می رفت و میومد و مثل تو بابت هر چیزی می گفت عزیزم.

*وقتی بچه کوچولو می بینی چنان "عزییییزم" کشداری می گی که دل آدم ضعف می ره

* خوشبختانه این سفر و تغییر محیطی که داشتی اون هیولا رو بیرون کرد و فرشته نازنین من دوباره برگشته . تغییر رفتارت در حدی بود که مامان اکی سربه سر من می ذاشت و می گفت چرا برای بچه ام حرف درآوردی؟ تعجب 

 

 

 

* سفارش خواهرت به برادر تغییر کرده. اینقدر در مواجهه با بچه کوچولوها لطیف و دلسوز و مراقبی که همه به من اطمینان خاطر می دن اگه نی نی دوم بیاد شما به تنهایی می تونی بزرگش کنی!!!!

 

یادت باشه در همه حال عاشقتم خیلی زیاد زیبای مهربونم

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()