

دخترکم سلام
چند روزیه تقریبا داری منو به مرز جنون می رسونی
. لجبازی می کنی وحشتناک. اولین جوابت برای هر چیزی کلمه ""نه"" هست. مثبت یا منفی بودن اصل موضوع برات مهم نیست. یاد گرفتم صحبتم را تکرار نکنم. آن وقت خودت مثبت می شی و میای سراغم.
بدترین کلنجارهای ما موقع تعویض لباس و بستن پمپرزه. خدا به دور. یعنی ورزشکاران کشتی کج کمتر با هم درگیر می شن تا من و تو
.
دو سه روزه حرف گوش نمی کنی به هیچ وجه. (مثلا می گم به لپ تاپ دست نزن) لطیف تکرار می کنم، خشن تکرار می کنم،بی محلی می کنم، دعوات می کنم، یه کار دیگه می گم که حواست را پرت کنه ولی هیچ کدوم جواب نمی ده. تازه وقتی شاکی می شی منو هم می زنی (این دیگه خیلی خیلی خارج از تحمل منه). اولین بار با عصبانیت گفتم یک دفعه دیگه این کار را بکنی تنبیهت می کنم. فایده نداشت. برای همین دفعه بعد بهت گفتم کار بدی کردی پس من هم تا 5 دقیقه باهات حرف نمی زنم. فایده نداشت. دفعه بعد گفتم کار بد کردی پس نمی تونی با موبایل بابا بازی کنی (که عاشقشی). ولی باز هم فایده نداشت. شبها که برات قصه نی نی را می گم باز تکرار می کنم که نی نی چه کارهای بدی کرده که نباید بکنه و چه کارهای خوبی باید بکنه و شما با دقت گوش می کنی و می گی "مامان دوش" (یعنی گوش می کنم) ولی باز هم هیچی به هیچی
. واقعا نمی دونم چکار کنم. چون می ترسم این رفتار به برخوردت با دیگران هم برسه و من اینو اصلا دوست ندارم. دوست دارم همینطور دختر شیرین و خانوم و دوست داشتنی دوستان و فامیل بمونی.
دخترکم امیدوارم صبوری و دانش من در برخورد با شما بیشتر بشه و از سویی هم شما این بحران را زودتر رد کنی و همه چیز گل گل و شیرین بشه
با همه اینها دوستت داریم اینقدر که قابل محاسبه نیست 



خاله ها می شه لطفا منو راهنمایی کنید. بچه های شما هم اینطوری بودن؟
نظرات () نفس مادر سلام
امروز می خوام 3 داستان/ خاطره... ازت بنویسم که یادگاری بمونه.
1) مامان دوستی داره که دکتر داروسازه و یه پسر کوچولو داره که 9 ماه از شما کوچکتره. وقتی میریم داروخانه ، یکی از تفریحات شما و کیان اینه که از پله های هتل کنار داروخانه برید بالا و یه دوری تو لابی بزنید. (البته این تفریح کیانه و وقتی شما رفتی قاعدتاً شریک شدی). خلاصه اون روز (9 اردیبهشت 91) هم از پله ها بالا و وارد لابی شدید. جلوی لابی هم فرش پهن کرده بودند. فکر می کنی چی شد؟ شما وایستادی و شروع کردی به درآوردن کفشهات. هر چی هم می گم آرشیدا جون اینجا نباید با کفش بیای. گیر دادی که ""نه. بد.""
2) جدیداً ج.ی.شت را می گی. برای همین صبح زود صدا می کنی که پمپرزت را باز کنم و ببرمت دستشویی. چهارشنبه (13 اردیبهشت 91) ساعت 7 بردمت دستشویی آوردمت بیرون و چون می خواستی دوباره بخوابی پمپرزت کردم و کنار بابا خوابوندمت و اومدم سرکار. ساعت 9 بابا به من زنگ زد که "آرشیدا پمپرز نداشت؟" گفتم"چرا. خودم بستم." گفت"نه نداشت. الان هم گفت ج.یش و من بردمش دستشویی." گفتم "حتما پمپرزش را باز کرده و جایی انداخته. جستجوی بابا ناکام موند.
عصری اومدم خونه. در حین غذا پختن آمدم زباله بیندازم توی سطل که دیدم یه پمپرز (با پی پی
) همینجوری توی سطله. خلاصه کاشف بعمل اومد خاله ریزه که شما باشی خودت بعد از اینکه پی پی کردی پمپرزت را باز کردی انداختی توی سطل و رفتی به بابات گفتی ببره بشورتت

3) بابا یه برنامه تو موبایلش داره که یه فیل کوچولوئه که علاوه بر کارهای جالبی که می کنه حرفهای شما را هم تکرار می کنه. دیشب نشسته بودی و باهاش حرف می زدی. می گفتی بابا، مامان، کلمات نامفهوم به زبون خودت ...و اون هم تکرار می کرد. چند بار بهش گفتی آردا (آرشیدا) ولی فیل کوچولو تکرار نمی کرد. در پایان دفعه سوم یا چهارم شاکی شدی و گفتی : " اِ
! آردا" و جالب اینکه فیل کوچولو تکرار کرد. دیدنی بود قیافه ظفرمند
شما که با لبخند سری تکون دادی و دوباره مشغول شدی.
++++++++++++++++++++++
دخترکم دوستت داریم خیلی......زیاد


نظرات () جوجوی رسماً 2 ساله سلام
عزیزکم امسال تصمیم داشتم تولدت را تهران بگیرم ولی با بحث آبله مرغان مجبور شدیم برگردیم ولایتمون. با این حال روز آخر خونه مامان اکی اینها با یک نصفه شیرینی رولت و دو تا شمع برات یه تولد آبله مرغونی گرفتیم. اینقدر این دو تا شمع را روشن کردیم و فوت کردی که دیگه شمعه روی شیرینی نمی ایستاد و شما رضایت دادی.
روز تولدت را مرخصی گرفتم و موندم تا با هم صفا کنیم. یه سر هم رفتیم پیش پرستارت و آنجا هم با یه شیرینی تر و یه شمع تولد بازی کردی. شب هم قرت را قاشق کردی و ترگل و ورگل 
منتظر آمدن اردی، آما، خاله فرنوش و عمو هرمز شدی. اما چی بگم از مراسم کیک و شمع... کادوت را که یه دوچرخه خوشگل بود بهت دادند و دیگه دخترکم نیومد روی مبل بشینه. موقع فوت کردن شمع، کیک را آوردیم جلوی شما که با اردی روی دوچرخه نشسته بودید ولی در کمال تعجب
حاضر نشدی فوت کنی و می گفتی آما فوت کنه. خواهش و تمنا
هم هیچ تاثیری نداشت. خدا بخواد یه دونه عکس صحیح و سالم و یا با پس زمینه خوب نداری.
عزیزی و بودن در کنار تو بزرگترین لذت زندگیمه. خدا را هزاران بار به خاطر داشتن تو و آرامشی که بهم میدی شکرگزارم. 

نظرات () جوجه متفکر من بعد از یک روز فعال در شهربازی تازه تاسیس قشم 
قربونت برم 
اولین تخم مرغ هفت سین دخترکم 
بفرمائید شیرینی عید
دوازده به در س.ک.سی 
سیزده به در پوشیده 
نظرات () عروسک شیرینم سلام
این روزها شیرینی هات و دلبریهات حساب روز و ساعت نیست. حساب دقیقه و ثانیه است و من همش آرزو می کنم کاش چشمهای ما قادر به ضبط کردن لحظه ها بود.
به شیوه ای خیلی با شخصیت خودت شروع کردی به گفتن ج.ی.ش. و عاشق این بازی هستی که من با سر و صدا و "بدو بدو" گویان بدوم طرف شما و هدایتت کنم به طرف دستشویی. اگر یکبار بی سر و صدا بیام طرفت، خودت شروع می کنی به سر و صدا در آوردن.
علاقه بسیاری به نقاشی کشیدن داری. تا یه مداد و خودکار می بینی بلافاصله دنبال کاغذ می گردی تا به قول خودت نی نی بکشی.
نسبت به "مو" اگر روی سر نباشد آلرژی داری. اگر مو روی فرش یا سرامیک باشه فوری می گی :"مامان تارو(جارو)". و وای به وقتی که مو روی زمین حمام افتاده باشه. آن وقت قیافه تو که حالت چندش گرفته دیدنیه
.
به بازی "هاپو برد" علاقه داری. اگر چیزی را برداری که نباید و بهت بگیم بده، فوری میزه پشتت و میگی "هاپو" یعنی دیگه سراغش را نگیر. اما نکته جالب اینه که بطور خودجوش از خود جناب هاپو وحشت داری و اگر در اطرافت باشه از حال میری.
دیشب پیش خاله سحر اینها یه توله سگ بود. تا وقتی هاپو بیرون در بود تو هی با وحشت می گفتی "مامان هاپو" و بعد که هاپو رفت هی سراغش را می گرفتی. منهم بهت گفتم هاپو رفته خونشون لالا کنه. خاله سحر برای اینکه سربسرت بذاره گفت بیا بریم پیشش. آن وقت تو با عشوه تمام گفتی :"نه. هاپو لالا...."
شما شیر خشکی بودی چون افتخار ندادی سینه منو بگیری. این دو روز خونه خاله نغمه دیدی که حنا شیر می خوره. یک شب پیشم خوابیده بودی و داشتی شیر می خوردی. وسط کار شیشه را پس دادی و یه کم غلط زدی. دوباره گفتی مامان شیر. وقتی شیشه را بهت دادم پس زدی و با اشاره به سینه من گفتی شیر. بهت توضیح دادم که مادر جون این شیر نداره ولی تا امتحان نکردی رضایت ندادی. این مسئله یکبار دیگه هم تکرار شد و تو دیدی که نه اینجا خبری از شیر نیست. احتمالاً پیش خودت فکر می کنی
این حنا چه موجود کم خردیه چیزی را می مکد که شیر ندارد...
عزیزترین دوستت داریم 


نظرات () عزیزکم سلام
امسال بهار برای دومین بار یه اتفاق خوب تو خانواده ما افتاد و آنهم تولد فرشته کوچولوی خاله نغمه بود که اسمش را گذاشتند "حنا"
. عزیز دله و من افتخار خاله شدن را پیدا کردم. حنا جونی ساعت 15:30 روز 15 فروردین با وزن 3860 گرم در بیمارستان صارم بدنیا اومد.

من و شما هم خوشحال و خندان 17 فروردین بار و بندیل را بستیم که بریم پیش آنها و مثلاً مواظبشون باشیم. خلاصه ساعت 11 شب رسیدیم تهران. جمعه را با خاله نسیم عشق و صفا و سوغاتی بازی کردی و شنبه صبح خاله نسیم برگشت دبی. شما هم کمی تب داشتی. یکشنبه صبح که چشمهای خوشگلت را باز کردی آمدم لباست را عوض کنم که دیدم یه چیزی مثل جوش روی پهلوته. نگاه کردم و بر اساس تجربیات
حدس زدم آبله مرغونه. متاسفانه دکترت هم آنروز صبح نبود و ما به جهت حفظ فاصله ایمنی از خانه خاله نغمه فرار کردیم و سه روز بعدی با تب و بیقراری، بی اشتهایی و خارش و بی خوابی و ....گذشت. خلاصه این روزهای سخت را گذراندیم و چون به درد خاله نغمه نمی خوردیم یکهفته زودتر از برنامه مقرر با لب و لوچه آویزون به ولایت خودمون برگشتیم.
خوشبختانه الان دیگه شهر در امن و امان است و دخترکم که تو باشی دوباره به غذا خوردن برگشته.
نظرات () عزیزترین مادر سلام.
دخترکم در آخرین روزهای سال 90 دوبار پست گذاشتم که به لطف سرعت بالای اینترنت قبل از انتشار هنگ کرد و پرید. در طول ایام عید هم که حسابی مشغول بودیم و وقتی برای وبگردی نبود. الان هم که در شرف سفریم و با کمبود وقت مواجه. برای همین بصورت mp3 می نویسم.
از سوم اسفند بابا منصور اینجا بود و شما یه همبازی پیدا کرده بودی که هر چی می گفتی گوش می داد. دقیقه ای نمی ذاشتی راحت بشینه. تمام مدت دستش را می گرفتی می بردیش تو اتاقت بشینه و شاهد بازی کردن شما باشه و بعضا هم شریک.
از 28 اسفند مامان اکی و بابا عبدلی و عمه ستاره هم به جمع ما پیوستند و این یعنی معنی تمام و کمال خوشبختی برای آرشیدا خانوم. دیگه ثانیه ای تنها نبودی و داشتی بازی می کردی و کتاب می خوندی و نقاشی می کشیدی و کیف کردی.
متاسفانه به خاطر شرایط کار بابا در ایام عید که منم درگیر کرده بود خیلی کم همدیگه را می دیدیم ولی خیلی دلبرانه بود این دیدارها. از سوم فروردین هم عمه مهشید و سارا جون اومدند و شما یه همبازی دیگه پیدا کردی که 10 سال ازت بزرگتر بود و سه برابرت تقریبا قدش بود. روز اول عمه صداش می کردی و به مرور شد داآ.
مامان اکی را هم هی می گفتی عمه که مامان اکی هی می گفت مامان اکی و در نهایت طرفین به کلمه ننی رضایت دادید.
تو پاساژی که فروشگاه بابا هست خیلی معروفی و عزیز. اما در این میان به راحتی دل خانمهایی را که روبروی فروشگاه بابا فروشگاه دارند را به راحتی می شکونی. حاضر نیستی بری بغلشون (مگر اینکه بهت کیک یا شکلات یا پسته بدهند) اگر بخوان بغلت کنند جیغ می کشی و خودت را براشون لوس می کنی. اون وقت این بیچاره ها که عکس زمینه موبایل و لپ تاپهاشون شمائی با لب و لوچه آویزون دور می شن و از من می پرسن چرا آرشیدا از ما خوشش نمی یاد؟ جداً چرا آرشی جوجو؟؟
سیزده بدر رفتیم کنار دریا. دیگه واسه خودت حسابی عشق کردی. ماسه بازی در حد لالیگا. آب بازی در حد تیم ملی. رفته بودی تو دریا و حاضر نبودی بیای بیرون. خلاصه خیلی خوش گذشت.
اتفاق خوب دیگه به دنیا اومدن دختر خاله نغمه (ننه) و عمو مجید (ممید) بود. این فرشته کوچولو دیروز ساعت 15:38 به دنیا اومد و اسمش را گذاشتند ""حنا"". حالا من رسماً خاله شدم و شما دختر خاله. به همین مناسبت من و شما داریم با هیجان بسیار می ریم تهران تا این دلبر قلمبه را ببینیم (اخه حنا جیگر 3860 گرم بود)
در پایان از صحبت کردن شما :
به قول خاله سحر شما احتیاج به بیان کامل کلمات نداری چون همین جوری به خوبی منظورت را می رسونی.
می: بگیر ده: بده مامی: ماشین / ماهی ببی: ببعی / بستنی
نظرات () عزیزکم سلام
اول همه بگم دوستت دارم یه عالمه. شیرینی دو عالمه. مهربونی سه عالمه. خانومی ..... دیگه بیشتر از این درست نیست از دخترکم تعریف کنم
.
از آخرین باری که نوشتم اتفاقات متعددی افتاده.
رفتیم دبی پیش خاله نسیم و خاله مهسا و کلی خوش گذروندیم و اومدیم و دلتنگ گذاشتیمشون
.برای شما سفر پرباری بود. از لحظه ورودت به فرودگاه جایزه گرفتی تا موقع خروج.
روز قبل از رفتن به دبی، لپ تاپ را زدی و هادرش از بین رفت
. خوشبختانه عکسها و فیلمهای شما را روی هارد اکسترنال داشتیم.
میری مهدکودک و میای و ...
یه نی نی دستتو تو مهدکودک گازت گرفت و مدیر زیر بار سهل انگاری نمی ره و این منو دیونه می کنه
. زنگ زدم بهش می گم خانوم لطفا مواظب باشید. می گه این چیزها تو مهد طبیعیه. می گم بهتر نیست به جای اینکه دختر من عادت بد گاز گرفتن را یاد بگیره اون نی نی دیگه عادت بد گاز گرفتنش اصلاح بشه؟ می گه گاز گرفتن عادت بد نیست
! بروز هیجانه!؟!؟!؟!
شما جدیداً هر چی ازت بپرسن "کی" می گی عمو. برای همین مدیر مهد ظهر که بابا رفته بیارتت خونه گفته اصلاً تو مهد گاز نگرفتنش! می گم خانوم این بچه فقط پیش من بوده و باباش. می گه شاید مال قبل بوده و در نهایت هم می گه اینقدر حساس نباشید. می گم عزیز من شما که برای بچه های زیر یکسال آموزش ندارید و فقط نگهداری دارید. خوب نگهداری یعنی اینکه مواظب باشید بچه آسیب نبینه. اگر به جای دست صورتش را گاز گرفته بود. اگر سفت تر بود و جاش می موند..... می گه واااا بذارید بچه ها زندگی در این جامعه خشن را یاد بگیرند. فکر کن
حالا شیرینیهای بودن با شما

تازگیها بازی با عروسک را بهتر انجام می دی. یه روسری سرت می کنی و بهش می گی "تادر" یه کیسه می گیری دستت "جی جی" کیفت هم اون دستت "بیب" بعد نی نی به بغل بای بای می کنی. می گم کجا ی ری خوشگلم؟ می گی: "دد"
تنهایی حاضر نیستی تو اتاقت بازی کنی . حتماً باید دست منو بگیری بریم تو اتاقت. منو سر جایی که مشخص می کنی می شونی و بعد "آبی(بازی)".
دوباره چند شبه یاد گرفتی بری خودت توی تختت بخوابی. شب اول یه مقاومت 10 دقیقه ای اشک ریزان داشتیم
و در نهایت تعجب از فرداش بدون اشک و آه سر ساعت رفتی لالا.
عاشق بستنی چوبی ساده میهن هستی که اول کاکائوهاش را بخوری و بعد بستنی را. دیروز یکی از ماشینهای میهن را دیدی که عکس بستنی نداشت و فقط مارک میهن روش بود. در کمال تعجب گفتی : ماما بَبی. یعنی دیدنی بود قیافه من

یکی از فعالیتهای مورد علاقه ات اینه که بریم فروشگاههای زنجیره ای و سوار چرخ خرید بشی و لابلای لاینها بیب بیب بازی کنیم.
حافظه GPSات قویه. به نزدیک محلهای مشخص که می رسیم می گی. مثلا در محدوده خونه خاله فرنوش اینا مرتبا تکرار می کنی مامان اردی. و به همین ترتیب الی آخر
پریروز بعد از اینکه نقاشی کشیدی مدادت را گذاشتی کف دست نی نی تا اونم نقاشی بکشه
.
بابا عبدلی باهات یه بازی می کرد که وسایل را مثلاً قایم می کرد و می گفت بئو بئو ببرش. بعد دست می زدی تا بئو بئو بیارتش. حالا دیگه شما خودت اوستای این بازی شدی. می شینی و یه چیز را پشتت قایم می کنی و می گی "نی (نیست)". بعد دست می زنیم تا دوباره پیداش بشه. دبی با عمو مهدی این بازی را 1000 بار بازی کردی و عمو مهدی عاشق این بازی شده. خاله می گه شما هم که نیستی عمو یه روزایی به یاد شما بئو بئو می کنه.
دامنه لغاتت وسیع تر شده ولی به سبک خودت:
خاله نغمه: نَنَ خاله نسیم: نَنی عمو مجید:ممید عمو مهدی: ممی بگیر: می کالسکه :اَبَ لپ تاپ : لتا سیب زمینی: بی بی بستنی : بَبی مرغ: مُغ گوشت/ گوش/ گوشواره: گوش
انگشت/ انگشتر: انی بابا بزرگ: بابی
فعلاً تا بعد. عاشقتیم





نظرات ()